مدح و مناجات با امام حسن عسکری علیهالسلام
باران گرفت، عطر تو آمد، شدم دچار ای آخــریــن مــقــدمـهٔ مـقــدم بــهــار معـشـوقِ بی بـدیـل حجـازی عـراقیام ای جایِ خـالی تو در اشعـارم آشکـار ابروی تو سلاح و نگاه تو عسکر است این نام مطلق است و تو داری در انحصار ای نامت استـعـاره خـوبی برای حُسن تنها جناس تام حسن، بیت هشت و چار قـرآن خـاکخـورده در آغوش طاقچه ای مـرجع غـریـب روایـات بـیشـمار باید که عـمر خـضر خدا قـسـمتـم کـند وصف تو را مگر بنویسم به اختصار پـیـداست در مـجـلـد پنـجـاه و دومـیـن با تو به وجـد آمـده عـلامـه در بـحـار کـعـبه بـدون حـج تو بـتـخـانـه میشود خود را کشانده است به سوی تو بیقرار در حـصرِ ابـرِ تـیـره نـمیمـاند آفـتاب بیرون زده است نور تو از پنجهٔ حصار اسـلام؛ این درخـت تـنـومـنـدِ تا هنوز با جوهر دوات تو مانده است ماندگار صبر و سکوت و صلح و خروج و دعا و علم در نامـههای تو همه اینهاست آشکار ای آخـرین امـام که دنـیا به چـشـم دید سهـم نـگـاه ما شده بعـد از تو انتـظـار پـنـداشـتـنـد ادامـه نــداریــد؛ بـیخـبـر از اینکه هـدیه داده خدا یار را به یـار آنجا که معجـزات رسـولان نوشته شد گـفـتـنـد امـیـد از تو بـمـاند به یـادگـار فـرزنـد تـوسـت آنکه برای رسـیـدنش لب باز کرده قـلـب تـرکخـوردهٔ انـار با او دوباره سبز شود چوبهای خشک حـتی اگـر تـبـر شده بـاشـنـد یا سهتـار دنـیا غـلاف میکـنـد آشـوب جـنگ را بیـرون میآید از دل تاریخ، ذوالفـقـار بر گـردهٔ چـمـوش زمین مینهـد یراق میگیرد او عـنان جهـان را به اقـتـدار فرزند توست آنکه برون میکشد برون از حلق فـربههای جهان نان شبهـهدار از مـنــبـر مـجـلـل دیـن چــارپــایـهای از حـلـقـهٔ عـقـال بـســازد طـنـاب دار دین؛ این لـباس مـنـدرس پاره پاره را با ذوق خویش میکـند او باز نـونـوار با گـوشهٔ عـبـای خـودش میزدایـد از پـیـشـانی چـروک فـرودسـتها غـبـار هر کس که کاخ ساخته از استخوان فقر آن سقف را به روی سرش میکند هوار بـهـرامهـا شـوند یـکـایک اسـیـر گـور ضحـاکهـا شـوند دمادم خـوراک مار بی او هـنـوز کار زمـین لـنگ میزند خـوارزمـیان پـیـاده و تیـمـورها سوار بی او قـمـارخـانـه شده مسجـدالـحـرام دنیـا شده است مهـرهٔ لـیـلاجِ روزگـار غرق زمانهایم بگـو کشتیاش کجاست جـوشـیـده از تـنـور کـهـنـسـال آبـشار امروز اگر چه کارد رسیده به استخوان مـا زنـدهایـم زنـده بـه فــردا امـیــدوار مکـیال باز بود و مرا خـوابِ یار برد شـایـد مـیـان خـواب بـیـایـم سـر قـرار صبح علیالطلوع که از کوچه رد شدم میگفت از عبور تو گنجشک با چنار |